زين العابدين شيروانى

75

بستان السياحه ( فارسي )

مرتسم شد صورت اين دو مقدّمه در ذهن تو پس بدانكه جائز است كه بوده باشد وجودى كه مبدا اشتقاق موجود است امرى كه قايم باشد بذات خود و از حقيقت واجب الوجود باشد و وجود غير او عبارتست از انتساب اين غير بوجود پس مىباشد موجود اعم از اين حقيقت و از غيرى كه منتسب است به او و اين مفهوم عام امر اعتباريست كه شمرده شده است از معقولات ثانيه و كرديده است بديهيّات اوّل و اكر كسى بكويد چكونه متصوّر مىشود بودن اين حقيقت موجود و حال اينكه اين حقيقت عين موجود است چكونه تعقّل كرده مىشود بودن موجود اعم از اين حقيقت و غير او جواب مىكوئيم كه نيست موجود و آنچه متبادر مىشود بفهم و توهم مىكند او را عرف از اينكه بوده باشد مغاير مر وجود بلكه معناى او آن چيز نيست كه تعبير مىكنند ازو به فارسيّه هست و مرادفات او پس هركاه فرض كرده شود وجود مجرّد از غيرش كه قايم بذات او باشد مىباشد وجود از براى نفس خود پس مىباشد موجود و وجود قايم بذات خود چنانچه هركاه صور مجرّده قايم باشد بذات خود مىباشد عالم بنفس خود پس مىباشد خود علم و عالم و معلوم همچنان‌كه هركاه فرض كرده شود تجر و حرارت از نار مىباشد حارّه و حرارت و اكر كسى بكويد چكونه متصوّر مىشود اين معناى اعمّ مىكوئيم ممكن است اينكه بوده باشد معنى عام احد الامرين از وجود و آنچه منتسب مىشود به او انتسابا مخصوصا و معيار او اينست كه مىباشد وجود مبدا آثار و ممكن است كه بوده باشد معنى عام ما قام به الوجود اعمّ از اينكه وجود قايم بنفس باشد پس مىباشد قيام وجود به او قيام شىء بنفس خود و لازم نمىآيد از بودن اطلاق قيام بر اين معنى مجاز اينكه بوده باشد اطلاق موجود به او مجاز پس وجودى كه مبدا اشتقاقست امر واحد موجود فى نفسه است و او حقيقت خارجيّه است و موجود اعمّ ازو و از آنچه منتسب به اوست مىباشد و حاصل كلام اينست كه هركاه نظر كنيم در وجودى كه مشتركست ميانهء موجودات پس مىدانيم كه اشتراك او نيست اشتراك من حيث العروض بلكه من حيث النسبة است پس ظاهر شد اينكه وجودى كه منسوبست به او جميع ماهيّات امريست قايم بذات غير عارض مر غير او را و واجب است لذاته همچنان‌كه هركاه نظر نمائيم بمفهوم حدّاد و مشمس توهّم مىنمائيم در بادى نظر به اينكه حديد و شمس مشتركند ميان افراد خودشان پس متفطّن شويم به اينكه اين‌ها نيستند مشترك بحسب عروض بلكه بحسب نسبت بهر دو است پس ظاهر شد اينكه توهّم عروض باطل است و آنچه توهّم نموديم او را عارض مشترك در واقع او غير عارضست بلكه امريست قايم بذات و اين افراد را نسبتى هست به او و نيست در اينجا دو شمس و دو حديد پس هركاه نسبت داده شود وجود حقيقى به انسان مثلا حاصل مىشود موجودى و هركاه نسبت داده شود بفرس پس موجود ديكر هم مىرسد و هكذا پس معنى قولنا الواجب و موجود انّه وجود و معنى الانسان موجود او الفرس يا غير اين دو موجود اينكه از براى او نسبتى است بواجب تعالى يا اينكه قول ما وجود زيد و وجود عمر و به‌منزله قول ما اللّه زيد و اللّه عمرو است و مىباشد مفهوم موجود در اين هنكام اعمّ از وجود قايم بنفس و از امور منتسبه به او به‌نحوى از اتّصاف و دليل بر حقيقت اين مذهب آنچه ذكر كرده‌اند اينست كه هر مفهومى كه مغاير است مر حقيقت وجود را مثل انسان مثلا ما دام كه منضم نشده است به او وجود بوجهى از وجوه در نفس الامر نمىباشد موجود قطعا و ما دام كه ملاحظه ننمايد عقل انضمام وجود را به او ممكن نيست حكم به بودن او موجود پس هر مفهومى كه مغاير است وجود را پس او در بودنش موجود در نفس الامر محتاجست به غير او كه وجود باشد و هرچه محتاجست در بودنش موجود به غير خود پس او ممكن است زيرا كه نيست معنائى از براى ممكن مكر آن چيزى كه محتاجست در بودنش موجود به غير خود چه اين غير موجد باشد از براى او يا وجود باشد از براى او پس هر مفهوم كه مغاير است مر وجود را ممكن است و نيست شيئى از ممكن بواجب پس نيست شيئى از مفهومات مغاير مر وجود واجب الوجود و حال‌آنكه ثابت شده است ببرهان اينكه واجب موجود است پس او نمىباشد مكر وجود آن چنان كه او موجود است بذاته و مستغنى است در بودنش موجود از غير ذات خود اكرچه متبادر از لفظ موجود بحسب لغت ما قام به الوجود است چه تتبع آن چيز نيست كه برهان او را مىرساند نه غير او چونكه واجب است كه واجب تعالى جزئى حقيقى متعين بنفس و قايم بذات باشد واجبست كه وجود نيز از جهة بودنش واجب همچنان باشد پس نمىباشد وجود مفهوم كلّى تا ممكن باشد از براى او افرادى پس او جزئى حقيقى است كه نيست در او امكان